دارم حست میکنم...


این چه احساسیه که من و تو مثل همیم

از همه دنیا جدا
نه زیادیم و نه کمیم
دارم حست میکنم
لحظه لحظه با منی
تو تموم لحظه هام تو هوا پر میزنی
دارم حست میکنم توی بیداری و خواب
دل واسه تو می زنه با یک دنیا تب و تاب
این چه احساسیه که بی تو آروم ندارم
حتی وقتی با منی باز تورو کم میارم

دارم حست میکنم
خیلی نزدیکی به من
خودتو نشون بده
عاشقونه حرف بزن

دارم حست میکنم مثل روزای قدیم
هنوزم کوچه ی عشقو من و تو خوب بلدیم
این چه احساسی که بی تو آروم ندارم
حتی وقتی با منی باز تورو کم میارم
این چه احساسیه که واسه من مقدسی
تا دلم تورو میخواد تو به دادم میرسی
دارم حست میکنم
لحظه لحظه با منی
تو تموم لحظه هام تو هوام پر میزنی
دارم حست میکنم توی بیداری و خواب
دل واسه تو میزنه با یک دنیا تب و تاب





تاريخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 | 19:57 | نویسنده : مامان علی |

خدای مهربون و صبورم....


یك سال دیگه رو برام رقم زدی...


هر چه بود گذشت...



خدای خوبم...


بخاطر تمام لحظه هایی كه منتظرم بودی و نیومدم من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی كه من و دیدی و من ندیدمت من و

ببخش...


بخاطر تمام لحظه هایی كه برام خوب خواستی و من بد كردم

من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی كه امیدت و نا امید كردم من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی كه برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم

 من و ببخش...


بخاطر تمام لحظه هایی كه تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم 

بخاطر تمام لحظه هایی كه به


مهربون بودنت ،


بخشنده بودنت ،


آمرزنده بودنت ،


بزرگ بودنت و


بودنت ...


شك كردم .... من و ببخش.. 

بخاطر تمام لحظه هایی كه اشكهام برای كسی جز تو بود....


بخاطر تمام لحظه هایی كه خواهش ها و التماسام برای كسی جز

 تو بود...


بخاطر تمام لحظه هایی كه لذتها و شادی هام برای كسی جز تو

بود...


من و ببخش..


من و ببخش..


..
یكسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم كه...


خیلی ها به دعوت دل ساده ی من...


اومدند..


نشستند...


خندیدند ...


اما خیلی زود


شكستند و گسستند و رفتند....


تنها تو بودی كه


بریدم و نبریدی...


شكستم و نشكستی


گسستم و نگسستی...


خدایا...


دلم خیلی هواتو كرده...


به حق وقت عزیز


امسال هم در دلم بنشین


و آنچه را كه شایسته خدایی توست...


برایم بنویس


نه آنچه سزاوار من است.....




تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 18:10 | نویسنده : مامان علی |
این جوجه مرغ عشق چند روز که سر از تخم در اورده و شده عضو جدید تو خونه ما 

الان 3 هفته اش هست و علی برای اسم انتخاب کرده

قراره ما این کوچولو رو به انتخاب علی پاسار صداش کنیم 

هنوز خیلی کوچولو مامانش بهش غذا میده . اینجا هم علی محو تماشاشه

ای جون چه با عشق نگاه میکنه

مثل اینکه پاسار از لحاظ چهره کاملا شبیه باباشه 

اینم مامان وباباش

خوشحالیم بابت  داشتن این سه تا مرغ عشق

و خوشحالیم بابت داشتن همدیگه  من علی عباس



تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی 1392 | 14:53 | نویسنده : مامان علی |
ببخش پسر گلم که وقتی برام نمیمونه تا بیام اینجا و از حال و هوای خونمون بنویسم 

از روزای پاییزی که تند و تند پشت سر هم میگذرن 

از تولد مامانی که قشنگ ترین خاطره ابان ماه شد

از خبر خوبه زیاد شدن تعدا نفرات  خونه خاله جون 

از خبر داداش دار شدن کوثر جون اونم نه یه داداش دو تا داداش خوشگل 

از مراسم روز عید قربان و قربانی کردن ادا کردن نذر بابا جون

از نذری پزون عاشورا و عذاداری محرم پسرکم 

از مراسم سالگرد بابا بزرگ جون

از قضیه ثبت نام مامان  واسه کنکور 

و...

نمیدونم چرا این همه سوژه بود برای نوشتنو من تنبلی کرم

پسر خوشگلم این روزها دیگه داری بهم ثابت میکنی که بزرگ شدی

بزرگ شو به اندازه 3 ساله و  6 ماه نه کمتر نه بیشتر  فقط همین 

بعضی روزا هست که دلت میخواد خدا رو بیاری پایین و دو تا بوسش کنی و به خاطره خوشبختیت ازش تشکر کنی بگی خیلی دوست دارم 

دیروز خاله از دکتر برگشت  و خبر سلامتی دوقلو هاش و تعیین جنسیت نی نی ها تو دلم شور و غوغایی بها کرد وصف نشدنی 

خدا به ابجی گلم توانایی بده که نی نی هاشو  سالم به دنیا بیاره و  با وجود یه دختر کوچولو شیطون و یکم لجباز از عهده نگه داریشون بر بیاد

کوثر جونم مواظب مامانیت باش که قرار دو تا داداش برات بیاره


علی عزیزم  امید زندگیم  خوشحالم توی خونه ای نفس میکشم که هواش پر شده از نفس های تو 

عباس جونم شریک تک تک لحظه هایم خوشحالم که خاطرات خوب زندگیم رو بودن تو میسازه 

و خدای مهربون هر روز صبح که از خواب پامیشم یه نفس عمیق میکشم و میگم شکرت که هوامو داری




تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 | 16:30 | نویسنده : مامان علی |

 



تاريخ : چهارشنبه یکم آبان 1392 | 18:29 | نویسنده : مامان علی |

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد

یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

خوش حالم بعد از یه تاخیر نسبتا طولانی با یه متن و یه موضوع خوب اپ میکنم 

خدایا شکرت برای اینکه هنوز یه چیزایی توی این مملکت باقی بوده برای لذت بردن  برای افتخار کردن...

بعضی از شبها برات بهترین خاطره رو میسازه 

مثل پنج شنبه شب گذشته که من و عباس رفتیم کنسرت استاد علیرضا قربانی

متن بالایی دومین اهنگی بود که ایشون خوندند من عاشق این اهنگ شدم 

خدا جونم شکرت که همچین هنرمند های خوبی تو مملکتمون داریم

بعد استاد شجریان من اواز اقای قربانی رو خیلی دوست دارم

ممنونم همسر گلم برای رزرو بلیط و همراهی من و از همه مهم تر ممنونم از اینکه منو با موسقی سنتی اشنا کردی با    شنیدن موسیقی سنتی دل و روح ادم سرشار از ارامش میشه

توی کنست اون شب 

قطعات کیف انگلیسی  شب دهم تو ای پری کجایی مدار صفر درجه  و ... اجرا شد

اینم متن قطعه ارغوان که من عاشقشم

رغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز

آفتابی ست هوا

یا گرفته ست هنوز

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

ارغوان

این چه رازی ست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

ارغوان ارغوان

تو برافراشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

تو بخوان، تو بخوان، تو بخوان

...

شعر از هوشنگ ابتهاج






تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور 1392 | 15:51 | نویسنده : مامان علی |

روز تولد تو نزدیک هست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تولدت مبارک

حتما اسپیکرتو روشن کن و ریتم  رو بگیر

9 روز دیگه تولدته عزیزم

منتظر عکسای گل پسرمون باشین



ادامه دارد...



تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد 1392 | 19:16 | نویسنده : مامان علی |

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب 
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست 
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب 
کجا مفهومی برای عشق میگردی؟ 
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب



بــگذار یـک بــار دیـگر بـگویـم : 

که مـرد هـمـیـشـه مــحبـوب مـن 

چــقدر “دوســتــت دارم” 

در تــنـگـــاتـنـگ آغـــوش امــن “تو” 

چـــه لـــذتی از زن بـــودنم می برم ! 


من و علی این کارت پستال رو برای عباس درست کردیم و میخوایم برای روز پدر بهش هدیه بدیم     
یدون دیگه هم میخوام برای بابا بزرگ درست کنیم    
چقدر خوبه یه چیزی رو خودمون درست کنیم و هدیه بدیم   
به نظره خودم که خوب شده  

گر نباشی پدر 

دلم که هیچ 

دنیا هم تنگ می شود… 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 | 16:37 | نویسنده : مامان علی |
برای مادر شعر بلد نیستم بگم .... 


از حس جو گیری دوساعته هم بدم میاد که بشینم و برای مادرم بنویسم 

اونم منیکه از فرط درگیری یه هفته بود که با مادرم حرف نزدم ....... 

اما یه چیزایی یادم میاد که شاید واسه همه مشترک باشه ...... 

از کل بچگیم یه جمله از مادرم هنوزم منو بچه میکنه 

یادمه یه روز که املا نوزده شدم واسه اینکه کلمه ی فراهم رو" فراحم " نوشتم 

مامانم که از سر ِ کار خسته اومده بود با ذوق گفت : 

بگو املا بیست شدی تا چیزی که واست خریدم رو بهت بدم 

سرمو انداختم پایین گفتم نوزده شدم ..................... 

مامان به خندش ادامه دادو گفت نوزده هم برادر بیسته 

هدیه ای که بهم خریده بود رو داد بهم ........ 

با اکراه گرفتمش ... 

تو چشام نگاه کرد گفت : 

اگه یه روزی واسه درس خوندن شما لازم باشه ناخن های دستم رو بفروشم 

(چشاشو بست و دستشو جلو اورد ) 

بهشون میگم : بکشید زود تر، تا بچم از درس عقب نمونده ....... 
..... 

هر کدومتون حتما یه چیزی از مادرتون مونده که 

تو تموم روزاییکه خیر سرمون رو پامون وایسادیم ما رو تا جا داره یاد ِ آغوشش بندازه 

.................................... 

یه حسی وسط آهنگ " بمان مادر ِ داریوش " تو کودکی 

یه حسی شبیه صورت اکبر عبدی تو فیلم مادر که تا مادرش رو میدید لرزیدنش قطع می شد 

یه چیزی شبیه گریه کردن وقتی که میگفت : 

مــــــــــــــــــــادر ... مرد از بس که جان ندارد 

یه چیز لعنتی ... مث بوی چادرش .. هر چقدرم که با دین مشکل داشته باشی .... 

یا تُن صداش وقتی که لالایی می خوند ....................... 

وقتی عکسای جوونیش که سیاه سفیده رو میبینی و الان که موهاش رو رنگ میکنه 

چروک ِ دستش رو پنهون می کنه ........ 







هی ... هر کی که هستی ....... 

رئیس فلان کارخونه ای ... یا یه آپاراتی که تنش همیشه بوی روغن سوخته میده 

هر بار که کمرت رو صاف کردی ... 

هر بار که معشوقت داشت بازوت رو می بوسید به جای واکسن هات رسید 

هر بار از جلوی طلا فروشی با جیب خالی رد شدی و دیدی یکی شبیه مادرت 

به ویترین زل زده 

بدون مادرت از خودش زده ... تا تو از آیندت نزنی.... 

پاره پوشیده که جای وصله .... لباس نو به تنت کنه .... 

درد کشیده .... زحمت کشیده که توی تمام عکسای مونده از تولد های کودکیت 

یه خنده خوش نقش و نگار به لبت باشه ........................ 

ببین ... مادر پیر میشه ........... بخوای نخوای قدش آب میره ... چشاش گود میره 

واسه یه شب .... هواشو داشته باش ... هوای خیلی از شباتو داشته ..............

چرک نویس های هومن شریفی 

مادر و مادر شوهر عزیز

روزتون مبارک



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 16:1 | نویسنده : مامان علی |


مثل باران چشمهایت دیدنی است ،

شهر خاموش نگاهت دیدنی ست ،

زندگانی معنی لبخند توست ،

خنده هایت بی نهایت دیدنی ست...

عید امسال خیلی خوب بود  خدارو شکر ولی امان از دست شیطونیهای علی که تا ازش غافل میشدیم مثل شست تیر فرار میکردو بابای بیچاره باید دنبالش میدویید ماشاالله به علی با این همه انرژی که از صبح تا شب در حال بازی و دویدن بود

بهار آمد تا بگوید :

حتی اگر نمی شود که همیشه سبز ماند ،

ولی می توان دوباره و دوباره و دوباره ،

سبز و پر شکوفه و پر از جوانه شد ..

دوستای گلم این لینک اهنگ زیادی از باران هستش

من عاشق این اهنگ شدم 

اینجا میزارم هر کی دوست داشت دانلود کنه

Baran (ShabNava) Ziadi.mp3 26-Feb-2013 09:30 5436k



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 12:56 | نویسنده : مامان علی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.